کبوتر بی بال

بمناسبت سالگرد شهادت شهيد...

کبوتران بي پر انگار در اين دنيا ماندن را سرد مي بينند آنها غريبه اند غصه خا طرات بوي آتش و باروت و خاک و خون خشکيده همرزمان انها را اغنا مي کرد دلشان غمگين است

دوست آشنايي در اين دنيا نجسته اند که بتوانند جبهه هاي  عشق را با ايثار به آنها هديه نمايد نماز را در تاريکي و فقط با نجواي جنگ  خاکريزها احساس ميکنند رخت آنها هميشه تن پوش رزم است آنها بودن را براي ديگران و خدمت به جامعه در هر شکلي معني مينمايند

سن و سالي نداشت پيکر بيجانش به زمين غلطيده بود زمين چه خوشرنگ شده بود چند روزي زير نور آفتاب سوزان هنوز سپيد مانده بود گويي کفن را در ذات خود نهان کرده کالبدش چند روز جلوي نور آفتاب مانده و اينچنين بوي خوشي را به مشام رساندن جاي تعجب داشت شايد ملايک براي نوازش امده بودند

حسن را به شهر برده و تحويل خانوادهاش مي دهند

چقدر شيرين و غم انگيز است براي مادر اين صحنه :

فرزند را در آغوش مي گيرد با باران چشمهاي زجر کشيده اش فرزند را غسل مي دهد توان گريه را دل احساس مي کند بغضي در حال نمايان شدن است فرزند را به سينه مي کشد صداي قلب مادربه روح  حسن وجود مي دهد اطرافيان مادر رابي حرکت درک ميکنند

 و اما مادر صحبت مي کند ؟حسن جان   دلت براي مادر تنگ نشده و...

 

بعد از لحظاتي  درنگ   پدر بسوي آنها مي رود و مي بيند که از ديدن چشمان پر مهر مادر براي هميشه محروم شده هر دو را در آغوش مي کشد حرفي براي گفتن و آه و ناله ندارد 

ناگه ذهنش به لبان خشک وترک خورده حسن متوجه مي شود

انگار حرفهاي ناگفته زيادي براي توصيف از زحمات پدرش دارد ولي حيف ....

پدر خيره  به آن   روح حرفهايش را احساس مي کند و ناگه وجودش عاري از رنگ مي شود و.............................................................

تقديم به آنانکه زندگي ام را مديون آنانم....

/ 4 نظر / 9 بازدید
زهرا

خوبی عزيزم واقعا وقتی جملاتتان را می خوانم تحت تاثير قرار ميگيرم من شما را می شناسم شايد شما دانشگاهتان را تمام کرديدمن چند ورودی از شما پايين تر بودم وبا شما دربسيج کار کردم اگر همان باشيد که فکر ميکنم راسی در مورد آخرين متنهای شما مطالبی دارم که به ميلتان ارسال ميکنم

خاطراتچی

ممنون که سر زدی هميشه موفق باشی التماس دعا