یک کلمه حرف حق


+ خدای ناز و زيبايم

خدايا دلم را بهاري کن !
ياد خدا آرامش بخش قلبها

خدايا دلم را بهاري کن !

بهار مي آيد با نسيم ملايم نوروزي

و بر دستان نياز زمين ، گلهاي لاله را مي نشاند

و بر سينه خشکيده دشت ، رودها را جاري مي سازد

بر قلب قناري ، ترانه مي ريزد

و در دل فسرده و سرد بيابان

چمنزارها و سرسبزي را هديه مي کند

کاش در دل من هم بهار سر مي زد

لاله هاي سرخ ايمان مي روئيدند

و قناري ترانه نيايش سر مي داد

و اشک نياز را بر چشمه هاي خشکيده چشمهايم جاري مي ساخت

يعني من هم مي توانم سبز شوم ؟!

بهاري شوم !

...با که و به اميد ...ف

به سرما گفتم از قلبم بيرون رود

غم و غصه را نيز با خود بيرون کند

به جايش بر پهندشت بيابانهاي دلم

گل سرخ ايمان خواهم کاشت

پنجره قلبم را گشودم

و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوري که از پنجره بر دلم مي تابيد ،

پهن کردم

...

سين اول ، آرزوي سعادت و خوشبختي ،با...وبه اميد ...

سين دوم ، آرزوي سلامتي و تندرستي ،

سين سوم ، آرزوي سرسبزي و خرمي ،

سين چهارم ، آرزوي سربلندي و سرافرازي ،

سين پنجم ، آرزوي سازندگي و نوسازي ،خلاقيت

سين ششم ، آرزوي ساده دلي و صداقت ،

و سين هفتم ، آرزوي سبکباري و پرواز

...

براستي حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام

و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام

آيا بهار به دلم راه مي يابد ؟!

...

در کناري به نظاره مي نشينم

ناگهان احساسي در من بيدار شد ...

نوري از پنجره به آئينه تابيد

و سفره هفت سين را غرق در نور کرد

نور اين آرزوهاي سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود

و شوقي زيبا براي پرواز ، در دلم جوانه زد

آري !

حال بهار را با تمام وجود حس مي کنم

و خواهم گفت : دلم بهاري شد

...

مي خواهم اين بهار دل را بسين آرزوهايتان

را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد

و مي گويم :

بيائيد دلتان را بهاري کنيد و بهار را براي همگان بخواهيد .

 ه همگان تقديم کنم

و آرزو مي کنم که هفت خدايا دلم را بهاري کن !


ياد خدا آرامش بخش قلبها

 

 

 

خدايا دلم را بهاري کن !

 

بهار مي آيد با نسيم ملايم نوروزي

و بر دستان نياز زمين ، گلهاي لاله را مي نشاند

و بر سينه خشکيده دشت ، رودها را جاري مي سازد

بر قلب قناري ، ترانه مي ريزد

و در دل فسرده و سرد بيابان

چمنزارها و سرسبزي را هديه مي کند

کاش در دل من هم بهار سر مي زد

لاله هاي سرخ ايمان مي روئيدند

و قناري ترانه نيايش سر مي داد

و اشک نياز را بر چشمه هاي خشکيده چشمهايم جاري مي ساخت

يعني من هم مي توانم سبز شوم ؟!

بهاري شوم !

...

به سرما گفتم از قلبم بيرون رود

غم و غصه را نيز با خود بيرون کند

به جايش بر پهندشت بيابانهاي دلم

گل سرخ ايمان خواهم کاشت

پنجره قلبم را گشودم

و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوري که از پنجره بر دلم مي تابيد ،

پهن کردم

...

سين اول ، آرزوي سعادت و خوشبختي ،

سين دوم ، آرزوي سلامتي و تندرستي ،

سين سوم ، آرزوي سرسبزي و خرمي ،

سين چهارم ، آرزوي سربلندي و سرافرازي ،

سين پنجم ، آرزوي سازندگي و نوسازي ،

سين ششم ، آرزوي ساده دلي و صداقت ،

و سين هفتم ، آرزوي سبکباري و پرواز

...

براستي حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام

و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام

آيا بهار به دلم راه مي يابد ؟!

...

در کناري به نظاره مي نشينم

ناگهان احساسي در من بيدار شد ...

نوري از پنجره به آئينه تابيد

و سفره هفت سين را غرق در نور کرد

نور اين آرزوهاي سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود

و شوقي زيبا براي پرواز ، در دلم جوانه زد

آري !

حال بهار را با تمام وجود حس مي کنم

و خواهم گفت : دلم بهاري شد

...

مي خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم

و آرزو مي کنم که هفت سين آرزوهايتان

را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد

و مي گويم :

بيائيد دلتان را بهاري کنيد و بهار را براي همگان بخواهيد .

 

نویسنده : امین ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک