یک کلمه حرف حق


+ از ماست که بر ماست

من انسان به درخت گفتم : چرا با این همه عظمت از یک تکه آهنی به نام تبر می رنجی...؟

گفت: رنجش من از تبر نیست ;از دسته ی آن است که از جنس خود من است

 درخت دوباره گفت: تو چرا ناراحتی ای انسان...

گفتم آخه دلتنگ می شم از گرمای هوای بد زمانه و عرق نفرت و بدیوقتی  وجودم رو می گیره امین و همدمی برای گفتن و گریه کردن دلتنگی هام جز تو ندارم و...می خام با اکسیژنی که می گیری روزا باهم تنفس کنیم و شاید دی اکسیدکربن من و بگیری و شبا حذفش کنی و ...واسه خاطر همین نمی خام..مثله شی نه بخاطرت شاید  بخاطر خودم؟..

درخت دوباره گفت:  کشته شده و جسد مثله شده من هم بدردت می خوره چون وقتی منو قطع کردند آخرش یا دستمال میشم واسه اشک چشمات یا قلم و کاغذ میشم واسه دلتنگیات ...اما باز ناراحتی من از  عدم نیست بلکه ناراحتی من تو عدم اینکه؟؟؟...هر چه کرد بر من آنچکه دوستم یا از خودم بود ...کرد

بیایید کاری کنم و طرحی در زندگی بیاندازیم تا این مثل به کل حذف شود از تجربه زندگی تا شاید...

نویسنده : امین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک