یک کلمه حرف حق


+ احساس بی حس بارانی داغ

نمی دانم پدر چگونه می خواهد به چشمان فرزند نگاه کند

می خواهد بخندد تا دختر یادش رود که از پدر چه خواسته بود

دختر نمی فهمد اما خنده را نیز پر معنی درک می کند

آخر بچه های این دوره زمانه زیادی می فهمند

اما فهم آنها در موقع درک قول های بی عمل بابا تمام می شود

مثل ...

مثل لقمه بی خورشت و خشک سفره که بغیر نون خشک همه چی رو تمام کرده

وای بابا و ماما چرا باید...

نمی دانم چه جوری بنویسم و برسم به ذات مطلب ولی نمی دانم چرا

اصلا شاید نوشتم اما نتوانست دین آن را به شایستگی ادا کند

لذا تو رو خدا آی مردم به فکر بابای شرمنده همسایه باشید که خود را شب از چشم دخترش می دزد

 

و آی فرزندان دستان پرمهر باباهاتان را ببوسید و مثال معروف بچه گنجشکی نباشید که کنجشک پدر از فرط سرمای زمستان برا بچه ها چیزی پیدا نکرد و لذا از گوشت بدنش تکه تکه و خون آلود می کند و برا بچه کنجشک ها می آورد  و پدر گنجشک ها هر روز این خاطره زجر آور را تا اول بهار برا بچه ها تکرار می کرد تا اینکه از شدت آن مرد و از بین رفت بچه ها هم که بزرگ شده بودند بعد از مردن بابا گقتند:...راحت شدیم از دستش آنقدر برایمان غذای تکراری آورده بود که زندگی برایمان زجرآور بود ........

محمد آقا همسایه ای ارومیه ما نیز وقتی این قصه غصه را بسان مثال هم که شنید اشک در گوشه چشمش درخشید نمی دانم چرا...؟؟؟

نویسنده : امین ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
comment نظرات () لینک