یک کلمه حرف حق


+ انسان پرنده

مگر می شود انسان بود و پريدن را حس کرد 

     شايد از اسمانها رهيده اند وشايد انسان بودن را  بر چيز ديگری ترجيح داد ه اندوآنرا در دنيای ماديات به  فراموشی  سپرد ه اند  ولی شايد آسمانی بودن در زمانشان مهيا  بود  ويا شايد دلشان  درآسمان مانده بود 

نمی  دانی مادرش با استخوانها وجسد خشک و راسخش چه حالی ميکرد انچنان لبان زجر کشيده اش  را با آن آشنا می کردانگار آب در آغوش ميکشد واما تنها مدال افتخارش از دنيای مادی پلاک آويز گردنش بود که همچنان در حال درخشش بود

 

مادر نمی گرييد  وبا تبسمی غريب انگار فرزند تازه بدنيا آمده اش رابا وجود تمام حس ميکرد  بهت وجودش را گرفته بود شايد به همين خاطر  نمی دانست بايد گريه کند

واما پدر سنگ صبور زندگی مات مبهود آرزوی پينه های دستان خود را گواه می گرفت که به خاطر نان شب رنگينشان کرده ودرآرزوی نوازش نوه هايش بود پدر...گريه نمی کرد  سپيد شده بود نمی دانست چگونه در مقابل احساس  خونين مادر عرض احساس نمايد

 

چشمانش را بست تبسمی تلخ زد و با يک جمله خودش را آزاد نمود

خوشا به حالت که با شهادت  درغم مسلخ ما ها شريک نشدی

ناگهان در زمين خون جاری شد ومادر شکل زندگی را بارنگ قرمز بر رويش کشيد  ..........  

نویسنده : امین ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک