یک کلمه حرف حق


+ روح زندگی

روح زندگی در چيست ؟  سوالی که بارها از خودم پرسيدهام :در عشق هوس راحتی خوشگذرانی و و و ........

همه اينها به اندازه خود در زندگی شيرينی خاص خود را دارند البته...

کاری به اينها نداريم به نظرم واژه روح فرايندی غير ساکن مينمايد در هاليکه تمامی موارد فوق چيزی مقطعی

و در فرع زندگی بيشتر جلوه نمايی ميکنند  وزندگی اصولا دارای جريان متداوم ومنحصر به فرد خويش است

نميدانم اما بنظرم کار بارزترين نمود حيات و سر زندگی وحرکت در مسير  زندگی است

کار روحيست که با تلاتم در وجود هر انسان او را اغنا ميکند  هر چند که اين تلاتم هر از گاهی تحت تا ثير

انگيزشهای محيطی هر از گاهی تحت تاثير قرار می گيرد ديگر نم

نویسنده : امین ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انسان پرنده

مگر می شود انسان بود و پريدن را حس کرد 

     شايد از اسمانها رهيده اند وشايد انسان بودن را  بر چيز ديگری ترجيح داد ه اندوآنرا در دنيای ماديات به  فراموشی  سپرد ه اند  ولی شايد آسمانی بودن در زمانشان مهيا  بود  ويا شايد دلشان  درآسمان مانده بود 

نمی  دانی مادرش با استخوانها وجسد خشک و راسخش چه حالی ميکرد انچنان لبان زجر کشيده اش  را با آن آشنا می کردانگار آب در آغوش ميکشد واما تنها مدال افتخارش از دنيای مادی پلاک آويز گردنش بود که همچنان در حال درخشش بود

 

مادر نمی گرييد  وبا تبسمی غريب انگار فرزند تازه بدنيا آمده اش رابا وجود تمام حس ميکرد  بهت وجودش را گرفته بود شايد به همين خاطر  نمی دانست بايد گريه کند

واما پدر سنگ صبور زندگی مات مبهود آرزوی پينه های دستان خود را گواه می گرفت که به خاطر نان شب رنگينشان کرده ودرآرزوی نوازش نوه هايش بود پدر...گريه نمی کرد  سپيد شده بود نمی دانست چگونه در مقابل احساس  خونين مادر عرض احساس نمايد

 

چشمانش را بست تبسمی تلخ زد و با يک جمله خودش را آزاد نمود

خوشا به حالت که با شهادت  درغم مسلخ ما ها شريک نشدی

ناگهان در زمين خون جاری شد ومادر شکل زندگی را بارنگ قرمز بر رويش کشيد  ..........  

نویسنده : امین ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تنها

نميدانم  کجايی  ولی  حس غريبت را هميشه می چشم  يا بهتر بگويم شايد نمی خواهم چشمان غبار آلودم رخساره نورانی ات را که انسان توان ديدنش را ندارد تخديش نمايد لکن به خودت قسم می   رستمت

 

تنها ماندم از بس بی تو ماندم  نمی دانم کی می جو يمت شايد راسخ بودن را از ياد برده ام

ولی بدان با زمين و زمان در ی تو هستم  شايد خودت يا نشانه ات را يافتم و از او با تو بودن را آموختم

ولی بدان تو  تنها معوای من هستی ........................................................... 

نویسنده : امین ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ۳۰ روز در تلا لا.

انسان همانند زلالی آب پيوسته در نيل به کمال زنگارهايی بر خود ميگيرد تااينکه باپيوستن به

اصل و هستی اش آن را در فنا از بين برد

و اما وجود انسانها که در اين تل خاکی همگی در انتظار موعود خواسته يا نا خواسته زندگی را

بسر می برند...

واما هنگاميکه غرق شدن درآلايش دنيا بسان فرو رفتن در اعماق بی کران دريا که هر لحظه با چشمانی باز بلعيده ترشده ونفس کشيدن حکم خاموش شدن از حيات را در کمال سکوت به ارمغان می آورد را حس می کنيم هموارهدستان نمناکمان را بسوی امين روح و هستی امان رهسپار می نماييم که ای کاش همه روزهايمهن را در رمضان می رويانديم...

تقديم به همه ادما ش

 

 

نویسنده : امین ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 

نویسنده : امین ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ۳۰ روز در تلا لا.

انسان همانند زلالی آب پيوسته در نيل به کمال زنگارهايی بر خود ميگيرد تااينکه باپيوستن به

اصل و هستی اش آن را در فنا از بين برد

و اما وجود انسانها که در اين تل خاکی همگی در انتظار موعود خواسته يا نا خواسته زندگی را

بسر می برند...

واما هنگاميکه غرق شدن درآلايش دنيا بسان فرو رفتن در اعماق بی کران دريا که هر لحظه با چشمانی باز بلعيده ترشده ونفس کشيدن حکم خاموش شدن از حيات را در کمال سکوت به ارمغان می آورد را حس می کنيم هموارهدستان نمناکمان را بسوی امين روح و هستی امان رهسپار می نماييم که ای کاش همه روزهايمهن را در رمضان می رويانديم...

تقديم به همه ادما ش

 

 

نویسنده : امین ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ افق

افق زيباست  چون در آينده متبلور می شود

  نوری است درپهنا ی  دردها اعماق دلها     ودر فرا سوی اتشها      

واما  اميدی  در اعماق ناميدی هاست

پس تو را می ستايم که همواره بهترينی   ونهايت در فرا  رويت   بی معنی ست

و اما در انتظار ت می نشينم تا معجون روحم فقط تو باشی

 

وشايد اين آخرين باری باشد که در هجرت می نويسم

نویسنده : امین ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

 

نویسنده : امین ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دريا

  وقتی دلتنگ   می شوی آسمان برايت هق هق نم می باراند  نمی دانم به کدامين گناه 

امين روزگار درنايافتنی ها يافت می شود آنم  آروزوست         نمی دانم وقتی از بالا نگاه ميکنی حقيقت برايت بسيار کوچک است

وقتی از روبرو می نگری از بزرگی اش توان ديدن نيست

پس بياييم  حقيقت را از افقهای پايين بنگريم تا نيست شدن( حق) را بر  ما   هر چه بزرگتر از واقعيت بنماياند

 حق يارتان ايمان امينتان

 

نویسنده : امین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دريا

  وقتی دلتنگ   می شوی آسمان برايت هق هق نم می باراند  نمی دانم به کدامين گناه 

امين روزگار درنايافتنی ها يافت می شود آنم  آروزوست         نمی دانم وقتی از بالا نگاه ميکنی حقيقت برايت بسيار کوچک است

وقتی از روبرو می نگری از بزرگی اش توان ديدن نيست

پس بياييم  حقيقت را از افقهای پايين بنگريم تا نيست شدن( حق) را بر  ما   هر چه بزرگتر از واقعيت بنماياند

 حق يارتان ايمان امينتان

 

نویسنده : امین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک